تبليغاتX
nahal
تا که بودیم نبودیم کسی

کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند

تا بخفتیم همه بیدار شدند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت   توسط nahal  | 

چراغي به دست‌ام چراغي در برابرم.
من به جنگ ِ سياهي مي‌روم.
گهواره‌هاي ِ خسته‌گي
از کشاکش ِ رفت‌وآمدها
بازايستاده‌اند،
و خورشيدي از اعماق
کهکشان‌هاي ِ خاکسترشده را روشن مي‌کند.

فريادهاي ِ عاصي‌ي ِ آذرخش ــ
هنگامي که تگرگ
در بطن ِ بي‌قرار ِ ابر
نطفه مي‌بندد.
و درد ِ خاموش‌وار ِ تاک ــ
هنگامي که غوره‌ي ِ خُرد
در انتهاي ِ شاخ‌سار ِ طولاني‌ي ِ پيچ‌پيچ جوانه مي‌زند.
فرياد ِ من همه گريز ِ از درد بود
چرا که من در وحشت‌انگيزترين ِ شب‌ها آفتاب را به دعائي نوميدوار
طلب مي‌کرده‌ام

تو از خورشيدها آمده‌اي از سپيده‌دم‌ها آمده‌اي
تو از آينه‌ها و ابريشم‌ها آمده‌اي.

در خلئي که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد ِ تو را به دعائي
نوميدوار طلب کرده بودم.
جرياني جدي
در فاصله‌ي ِ دو مرگ
در تهي‌ي ِ ميان ِ دو تنهائي ــ
]نگاه و اعتماد ِ تو بدين‌گونه است![

شادي‌ي ِ تو بي‌رحم است و بزرگ‌وار
نفس‌ات در دست‌هاي ِ خالي‌ي ِ من ترانه و سبزي‌ست
من
برمي‌خيزم!
چراغي در دست، چراغي در دل‌ام.
زنگار ِ روح‌ام را صيقل مي‌زنم.
آينه‌ئي برابر ِ آينه‌ات مي‌گذارم
تا با تو
ابديتي بسازم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت   توسط nahal  | 

حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش

 

من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد


آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت   توسط nahal  | 

نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهاي ِ دهليزش
به اميد ِ دريچه‌ئي
دل بسته بودم.

(احمد شاملو)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت   توسط nahal  | 

 

                                 


پوستم سفید بود.موهای ریخته روی گردنم زردی گندم را داشت.دو لکه باریک تنباکویی لای دستهایم بود.فکر میکنم بوی اسب بودنم از روی همین لکه ها به دماغم میخورد.
روزی که توانستم از دیوارک کاجهای پاکوتاه، جست بزنم و بی آنکه پل را ببنیم قالاخان را از روی آب رد کنم و آن طرف رودخانه،جلوتر از همه اسبها به میدان دهکده برسم،دو ساله بودم.قالان‌خان یک زین یراق‌دوزی و یک پوستین بلند پر از منجوق جایزه گرفت و به پاکار گفت که در اصطبل، خاک اره بریزد تا اگر گاهی بخواهم غلت بزنم، پوست پهلو و شانه هایم،خراش بر ندارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت   توسط nahal  | 

...
نقطه ها
شاید بهانه ی شروع
و شاید بهانه ی پایان اند
برای سر آغازی که نیست ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت   توسط nahal  | 

 

دل من ! باز مثل سابق باش
 با همان شور و حال عاشق باش
 مهر مي ورز و دم غنيمت دان
 عشق مي باز و با دقايق باش
بشكند تا كه كاسه ات را عشق
 از ميان همه تو لايق باش
 خواستي عقل هم اگر باشي
 عقل سرخ گل شقايق باش
 شور گرداب و كشتي سنگين ؟
نه اگر تخته پاره قايق باش
 بار پارو و لنگر و سكان
 بفكن و دور از اين علايق باش
 هيچ باد مخالف اينجا نيست
 با همه بادها موافق باش

(منزوی)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط nahal  | 

پاشو ديگه، بسته، چه قدر اي كاش اي كاش مي كني؟ خسته نشدي از اين همه چه كنم چه كنم؟ ديروز رو به قول خودت باختي بس نيست؟ مي خواي امروزت رو هم خراب كني؟ يعني انقدر بي رحمي؟ اگه همه قاضي هاي دنيا مي شدن مثل تو كه كار دنيا زار بود. چه قدر خودت رو محاكمه مي كني حداقل يه تنفس اين بين اعلام كن شايد عقلت بياد سر جاش و اين رو درك كني كه اگه يكي از روزهاي عمرت از سر يه اشتباه، يه بي توجهي يا چه ميدونم حتي يه حماقت از دست رفت، بازم داري نفس مي كشي ، خدا رو شكر كني كه يه فرصت دوباره داري، مي توني جبران كني.

نه اينكه بشيني توي اتاق و خودت رو بجرم قتل زمان و فرصتها، زنداني كني.

ببين حالا كه از خر شيطون پايين نمياي و توي دنياي خياليت همه مرغ ها يه پا دارن، من هم حرفي ندارم اصلا حق با تو، يه چند وقتي رو اشتباه فكر كردي ، تمام آرزوهات به باد رفتن، آينده اون جور كه فكر مي كردي از آب در نيومد همه اين ها درست، الان مي خواي چي كار كني؟

بشين يه يك ساعتي رو در نظر بگير ، نه اصلا يه روز كامل رو بشين به تمام كارهايي كه كردي فكركن ، به تمام كارهايي كه بايد مي كردي و نكردي، به هر چيزي كه اگه توذهنت برگردي عقب ناراحتت مي كنه وقتي حسابي غصه خوردي و براي دفن خاطرات بدي كه داشتي اشك ريختي بلند شو، بلند شو پنجره رو باز كن بزار هواي تازه بياد توي اتاقت به آسمون نگاه كن، ببين دوباره خورشيد داره بهت سلام مي كنه؟ چرا منتظري جوابش رو بده، تا يه بار ديگه تمام هستي تولدت رو تبريك بگن. اين رو هم بدون هيچوقت تو دنيا از اينكه كسي تو مشكلات همراهيت نميكنه نترس به اين فكر كن كه اگه يه روزي خودت خودت رو تنها بزاري و جا بزني چه اتفاقي ميفته؟

راستي منهم تولدت رو تبريك مي گم شمع ها يادت نره حتما قبلش يه آرزوي ناب براي خودت و تمام اونهايي كه دوستت دارن بكن.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت   توسط nahal  | 

تا صبحدم به ياد تو شب را قدم زدم
 آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
 با آسمان مفاخره كرديم تا سحر
 او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب كرده خط كشيد
 من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
 تا كور سوي اختركان بشكند همه
 از نام تو به بام افق ها ،‌ علمزدم
 با وامي از نگاه تو خورشيد هاي شب
 نظم قديم شام و سحر را به هم زدم
 هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود
 تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
 تا عشق چون نسيم به خاكسترم وزد
 شك از تو وام كردم و در باورم زدم
از شادي ام مپرس كه من نيز در ازل
همراه خواجه قرعه ي قسمت به غم زدم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت   توسط nahal  | 

با اينكه پدر طاهر تصميم گرفته بود كه هرگز لباس سياهش را در نياورد، يك بعد از ظهر تابستان، مردم دهكده او را ديدند كه پيراهن آبي كهنه اي پوشيده است و بطرف رودخانه مي رود.

اگر مي توانست تا پاييز زنده بماند، چهارمين سال تدفين بقچه اي تمام مي شد كه فقط چند لحظه در آن تكه هاي جزغاله و سياه، چشم هاي تركيده و صورتي پر از دندان را ديده بود و به او گفته بودند كه اين طاهر است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت   توسط nahal  |