|
|
|
|
تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ما را غم بی همنفسی تا که رفتیم همه یار شدند تا بخفتیم همه بیدار شدند |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت توسط nahal
|
|
||
|
|
|
|
|
چراغي به دستام چراغي در برابرم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت توسط nahal
|
|
||
|
|
|
|
|
حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت توسط nahal
|
|
||
|
|
|
|
نه! (احمد شاملو) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت توسط nahal
|
|
||
|
|
|
|
|
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت توسط nahal
|
|
||
|
|
|
|
|
... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت توسط nahal
|
|
||
|
|
|
|
دل من ! باز مثل سابق باش (منزوی) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت توسط nahal
|
|
||
|
|
|
|
|
پاشو ديگه، بسته، چه قدر اي كاش اي كاش مي كني؟ خسته نشدي از اين همه چه كنم چه كنم؟ ديروز رو به قول خودت باختي بس نيست؟ مي خواي امروزت رو هم خراب كني؟ يعني انقدر بي رحمي؟ اگه همه قاضي هاي دنيا مي شدن مثل تو كه كار دنيا زار بود. چه قدر خودت رو محاكمه مي كني حداقل يه تنفس اين بين اعلام كن شايد عقلت بياد سر جاش و اين رو درك كني كه اگه يكي از روزهاي عمرت از سر يه اشتباه، يه بي توجهي يا چه ميدونم حتي يه حماقت از دست رفت، بازم داري نفس مي كشي ، خدا رو شكر كني كه يه فرصت دوباره داري، مي توني جبران كني. نه اينكه بشيني توي اتاق و خودت رو بجرم قتل زمان و فرصتها، زنداني كني. ببين حالا كه از خر شيطون پايين نمياي و توي دنياي خياليت همه مرغ ها يه پا دارن، من هم حرفي ندارم اصلا حق با تو، يه چند وقتي رو اشتباه فكر كردي ، تمام آرزوهات به باد رفتن، آينده اون جور كه فكر مي كردي از آب در نيومد همه اين ها درست، الان مي خواي چي كار كني؟ بشين يه يك ساعتي رو در نظر بگير ، نه اصلا يه روز كامل رو بشين به تمام كارهايي كه كردي فكركن ، به تمام كارهايي كه بايد مي كردي و نكردي، به هر چيزي كه اگه توذهنت برگردي عقب ناراحتت مي كنه وقتي حسابي غصه خوردي و براي دفن خاطرات بدي كه داشتي اشك ريختي بلند شو، بلند شو پنجره رو باز كن بزار هواي تازه بياد توي اتاقت به آسمون نگاه كن، ببين دوباره خورشيد داره بهت سلام مي كنه؟ چرا منتظري جوابش رو بده، تا يه بار ديگه تمام هستي تولدت رو تبريك بگن. اين رو هم بدون هيچوقت تو دنيا از اينكه كسي تو مشكلات همراهيت نميكنه نترس به اين فكر كن كه اگه يه روزي خودت خودت رو تنها بزاري و جا بزني چه اتفاقي ميفته؟ راستي منهم تولدت رو تبريك مي گم شمع ها يادت نره حتما قبلش يه آرزوي ناب براي خودت و تمام اونهايي كه دوستت دارن بكن. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت توسط nahal
|
|
||
|
|
|
|
|
تا صبحدم به ياد تو شب را قدم زدم آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم با آسمان مفاخره كرديم تا سحر او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم او با شهاب بر شب تب كرده خط كشيد من برق چشم ملتهبت را رقم زدم تا كور سوي اختركان بشكند همه از نام تو به بام افق ها ، علمزدم با وامي از نگاه تو خورشيد هاي شب نظم قديم شام و سحر را به هم زدم هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم تا عشق چون نسيم به خاكسترم وزد شك از تو وام كردم و در باورم زدم از شادي ام مپرس كه من نيز در ازل همراه خواجه قرعه ي قسمت به غم زدم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت توسط nahal
|
|
||
|
|
|
|
|
با اينكه پدر طاهر تصميم گرفته بود كه هرگز لباس سياهش را در نياورد، يك بعد از ظهر تابستان، مردم دهكده او را ديدند كه پيراهن آبي كهنه اي پوشيده است و بطرف رودخانه مي رود. اگر مي توانست تا پاييز زنده بماند، چهارمين سال تدفين بقچه اي تمام مي شد كه فقط چند لحظه در آن تكه هاي جزغاله و سياه، چشم هاي تركيده و صورتي پر از دندان را ديده بود و به او گفته بودند كه اين طاهر است. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت توسط nahal
|
|
||